دمپاييام را پايم کردم و لباس خانهام را پوشيدم. قطره اشکي را که سوز سرماي اسکله بر چشمم نشانده بود و ديدم را تار کرده بود از ديده زدودم. آتش کمجاني در شومينه اتاق کارم روشن بود. بلور يخ بهسان برگهاي سرخس بر شيشه پنجره نشسته بود و رود سن با پلهايش و عمارت لوور دوالوئا را از نظرم پنهان کرده بود. ميز و صندلي را دم شومينه بردم و کنار آتش، در جايي که هاميلکار از سر لطف برايم خالي گذاشته بود، نشستم. هاميلکار جلو زيرهيزمي، روي بالش پر چنبره زده بود و بينياش را بين دو پنجهاش گذاشته بود. نفس يکنواختش موهاي پرپشت و نازکش را بالا و پايين ميبرد. همين که متوجه آمدنم شد، چشمان سبزش را نيمهباز کرد و زود بست. انگار با خودش ميگفت:»چيزي نيست، دوستمه.»
| نويسنده | آناتول فرانس |
| قطع | رقعي |
| مترجم | محمدرضا پارسايار |
| نوع جلد | گالينگور |
| زبان | فارسي |
| تعداد صفحات | 304 |
| نوبت چاپ | 1 |
| ابعاد | 14.5 * 21.5 * 3 |
| وزن | 680 |
| سال چاپ | 1405 |
هنوز نظري ثبت نشده است