صداي ايست دادنهاي پليس را ميشنيدم. صداي تيرهاي بي وقفهاي كه به خوابمم نشنيده بودم. ودر نهايت چيزي شنيدم كه تمام وجودم زير و رو شد. صداي فريادهاي امير احسان در آن تاريكي و سكوت در سرم پيچيد:
ايست! ايست!
اما شاهين ميدويد و من را هم به دنبال خودش ميكشاند. با هزاران احساس كه دلتنگي پررنگترينش بود برگشتم و هيبتش را سايه وار و تاريك ديدم. ميدويد اما ميفهميدم كه او هم درد دارد و ميلنگد و عاشقانه و احمقانه به فكر درد او بودم!
دادكشيد: شليك ميكنم!
صداي ناهنجار تير طنين وار در گوشم پيچيد.
در يك آن حس كردم پهلويم آتش گرفت. از شدت شوكي كه وارد شد: زورم زياد شد و بر شاهين غلبه كردم. ثابت ماندم و با ناباوري چشم در چشم شاهين دوختم.
چشمانم سياهي ميرفت. با بيحالي روي زمين افتادم. شاهين وحشتزده چشم سراند و به پهلويم نگاه كرد و نعره زد: نه!
| نويسنده | زكيه اكبري |
| قطع | رقعي |
| نوع جلد | شوميز |
| زبان | فارسي |
| تعداد صفحات | 460 |
| نوبت چاپ | 1 |
| ابعاد | 14.5 * 2 * 21.4 |
| وزن | 509 |
| سال چاپ | 1398 |
هنوز نظري ثبت نشده است