فرزندان خانوادهاي پيامي اضطراري از پدر و مادرشان دريافت ميکنند تا هر چه زودتر خودشان را نزد آنها در شهر ديگري برسانند. سه فرزند اين خانواده سراسيمه راهي منزل پدر و مادرشان ميشوند و هر کدام در ذهن بدترين فرضيهها را تجسم ميکنند. سرانجام حقيقت آشکار ميشود، سرشار از ناگفتهها و کشمکشها و زخمهاي نهفتة خانوادهاي که تا آن روز خود را منسجم و متحد ميدانست. اين نمايشنامه به چندين زبان ترجمه شده و، پس از چهار سال، همچنان در پاريس بر روي صحنه است.
لوييز: آخه چرا مامان، چرا؟
ژن: خب براي اينکه دوستتون داريم!
پير: نه نه! اين حرفها تو کَت من نميره!
لوييز: ببخشيد مامان، اما اصلاً چه ربطي داره؟ اين چه عشقِ عجيبغريبيه!
ژول: کاملاً عجيبغريب.
ژن: آره! دوست داشتن لزوماً معنيش خوشحال کردن نيست… و کار سادهاي هم نيست، باور کنين.
(از صفحة 67 متن)
| نويسنده | امانوئل پاترون و آرمل پاترون |
| قطع | رقعي |
| مترجم | شهلا حائري |
| نوع جلد | شوميز |
| زبان | فارسي |
| تعداد صفحات | 92 |
| نوبت چاپ | 1 |
| ابعاد | 14.5 * 21.5 * |
| وزن | 100 |
| سال چاپ | 1404 |
هنوز نظري ثبت نشده است