اشكهايم همينطور روي گونهام ميريخت. قلبم با مشتهاي تندي كه به سينهام ميزد ندامتم ميكرد. قلبي كه بهم هشدار داده بود ممكنه دير بشه، ممكنه پشيمون بشم. حالا من مونده بودم و يه غرور سالم و يه دنيا غم و حسرت. گريهام بياختيارتر از هميشه صورتم رو نوازش كرد. دو تا نامه رو گذاشتم تو پاكت و به دريا سپردم و شروع كردم كنار ساحل قدم زدن. جعبه را از كردم؛ داخلش يك گردنبند بود. مثل هموني كه به ترنم داده بود. گردنبند رو كه ديدم، ترنمي از اميد تو دلم پيچيد. همونطور كه قدم ميزدم بازش كردم. توش با خط نسبتا ريز يه شعر نوشته شده بود. شروع كردم به زمزمه شعر:
زندگي صحنه يكتاي هنرمندي ماست
هركسي نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پيوسته به جاست.
خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد.
| نويسنده | ش شمس |
| قطع | رقعي |
| نوع جلد | شوميز |
| زبان | فارسي |
| تعداد صفحات | 504 |
| نوبت چاپ | 1 |
| ابعاد | 14.5 * 2.5 * 21.5 |
| وزن | 556 |
| سال چاپ | 1398 |
هنوز نظري ثبت نشده است