«تنها ترسي كه دارم اين است كه باور كنم زنداني تو نيستم و...»
دروغ ميگفت. تنها ترسي كه داشت آن بود كه وقتي به انبار كاه برگشت و زنجيرش كردند پايش را به زمين بكوبد و صداي زنجيرها را نشنود. اگر نميشنيد، اگر بوي پهن اسبها آزارش نميداد، اگر چشمهاي بازش خيلي از چيزها را نميديد كارش تمام بود. چون حق با حيات بود و او رفته بود يكجوري به عوالم و آنجا مانده بود و زمان واقعي از او محروم شده بود.
| نويسنده | محمدرضا كاتب |
| قطع | رقعي |
| نوع جلد | شوميز |
| زبان | فارسي |
| تعداد صفحات | 432 |
| نوبت چاپ | 2 |
| ابعاد | 14.6 * 2 * 21.6 |
| وزن | 480 |
| سال چاپ | 1389 |
هنوز نظري ثبت نشده است