مهرنوش و شيوا دم قهوهخانه «پاتوق» از دوچرخههايشان پياده شدند. دوچرخهها را از گارد جدول خيابان رد كردند و كشيدند داخل پيادهرو. بعد به جكها تكيه دادند و قفل زدند. مهرنوش دهانه قمقمه را به لب گذاشت و يكنفس سر كشيد. شيوا به ويترين يخچالي پشت شيشه اشاره كرد: «به. امروز كباب جگر هم داره نوشي.»
مهرنوش دستمال مچاله توي دستش را كشيد به صورت خيس از عرقش. گفت: «صبحونه كباب و لوبيا چه ميچسبه... هرچي هم ركاب زديم ميپره.»
شيوا گفت:« بيخيال بابا. چند سيخ كباب به جايي برنميخوره.»
داخل كه شدند جز پيرمردي كه با سروصدا از نعلبكي چاي مينوشيد كسي نبود. ميزها همه تميز بودند و روميزيهاي يكبار مصرف داشتند. مثل هميشه ميز نزديك پنجره را انتخاب كردند و نشستند.
| نويسنده | مرسده كسروي |
| قطع | رقعي |
| نوع جلد | شوميز |
| زبان | فارسي |
| تعداد صفحات | 108 |
| نوبت چاپ | 1 |
| ابعاد | 14.5 * 0.58 * 21.5 |
| وزن | 134 |
| سال چاپ | 1394 |
هنوز نظري ثبت نشده است