«تو خوشبختي؟!»
با حالتي سواليتر نيمرخش را سمت من ميآورد و ميگويد:«تو فك ميكني خوشبختي؟» پلك نميزند، لحن هميشه نرماش حالا خشكتر شده و توي صداي مخملياش ترس افتاده. مينشيند توي صورتم. آن شب بعد از مدتها او را ميديدم؛ آمده بود تا در انتظار اين شب برفي جنجالي در من بيندازد؛ تلاطمي كه به آهستگي در جانم نفوذ ميكرد تا من هم با او خود را دست اين طوفان بسپرم. آمده بود تا از رازهاي ناپيدا اما بزرگ زندگيم بگويد، در حقيقت ميخواست مقابل تنهايي بزرگش تنهايي بزرگتري بگذارد؛ با همان لبخندي كه وقتي توي صورتش مينشست ديگر نميتوانست جمعاش كند و هر چه تلاشش بيشتر ميشد، هيجان چهرهاش هم بالا ميزد. «خوشبختي؟» آدمها سالها به سوالي ساده فكر ميكنند و پاسخهاي بسياري مييابند؛ براي فهميدن اين پاسخها دوباره از خودشان سوال ميپرسند، سوالهاي پيچيدهتري كه جوابشان را قبلا پيدا كردهاند و پاسخها و پرسشهاي قبلي را باز هم فراموش ميكنند.
| نويسنده | برديا يادگاري |
| قطع | رقعي |
| نوع جلد | شوميز |
| زبان | فارسي |
| تعداد صفحات | 190 |
| نوبت چاپ | 1 |
| ابعاد | 14.4 * 1.2 * 21.4 |
| وزن | 228 |
| سال چاپ | 1394 |
هنوز نظري ثبت نشده است