محسوسترين چيزي كه از مقابل چشمانم دور نميشود و دورترين افق خاطراتم، در ميان ابرهاي تيره و مبهمي كه طوفان زمان و بادهاي حوادث به سرعت گاه تاريك و گاهي روشن، زماني دور و ناپديد ميگردد چهره محزون و نگاههاي غمگين مادرم است كه وقت و بيوقت به علامت تاسف سر تكان ميداد و ميگفت:
-((تا كي ميخواهي زانوي غم به بغل بگيري... ))
بيچاره مادرم در سالهاي جواني هرگز لحظهاي لبهاي او را با تبسم و چشمان او را بدون اشك شاهد نبودم. او با اينكه من و برادرم و تنها خواهرم را به سختي بزرگ كرده بود هرگز توقع نداشت شب و روز دست به سينه او باشيم. در صورتي كه اگر هر روز به دستهايش بلكه پاهايش بوسه ميزديم هرگز جوابگوي آن همه زحمت را نميداديم. پدرم ميرزابنويس يكي از دفاتر رسمي ثبت اسناد بود، به آنگونه دفاتر محضر هم ميگفتند، مردم محل پدرم را به خوشرويي و خوشخلقي ميشناختند و به او اعتماد داشتند و هنوز هم بعد از سالها از او به نيكي ياد ميكنند.
| نويسنده | حسن كريمپور |
| قطع | رقعي |
| نوع جلد | گالينگور |
| زبان | فارسي |
| تعداد صفحات | 420 |
| نوبت چاپ | 1 |
| ابعاد | 15.6 * 2.5 * 22.2 |
| وزن | 587 |
| سال چاپ | 1389 |
هنوز نظري ثبت نشده است