كسي نبود، جز انبوه آدمهايي كه وول ميخوردند و راه ميرفتند و ساكت بودند. اسماعيل اما، كسي را نميديد. هميطور زل زده بود به جمعيت. دستش را زير چانهاش گذاشته بود و دو چشم درشت آبياش را به جمعيت دوخته بود.
اسماعيل فكر كرد برود وسط مردم، نفسش بگيرد، داد بزند، هوار بكشد، زير دست و پا لگدمال شود، استخوانهاي كتف و سينهاش صدا بدهد، بعد، مثل چيزي كه يك دفعه از باريكهاي به فضاي وسيعي راه پيدا ميكند، بيفتد توي يك دشت باز سبز و خرم باشد،....
| نويسنده | محمود اسعدي |
| قطع | رقعي |
| نوع جلد | شوميز |
| زبان | فارسي |
| تعداد صفحات | 184 |
| نوبت چاپ | 1 |
| ابعاد | 14 * 1 * 21 |
| وزن | 200 |
| سال چاپ | 1387 |
هنوز نظري ثبت نشده است