.... راننده قطار ميدانست هميشه كنار تخته سنگ، جواني او را بدرقه ميكند؛ قطار نفسزنان سربالايي را بالا ميآمد، راننده وقتي روبهروي تختهسنگ رسيد، مرتضي را ديد. با لبخند دو بار صداي سوت قطار را درآورد، در اين هنگام مرتضي هم براي او دست تكان داد، سپس قطار خيلي آرام راه خود را طي كرد.
ناگهان مرتضي با صحنه غير منتظرهاي روبهرو شد. دو مرد را ديد كه از داخل قطار صندوقي را پايين انداختند. بعد هم خودشان از داخل قطار بيرون پريدند، با زحمت زياد و به كمك ديلمي اهرم مانند، صندوق را داخل رودخانه انداختند و به سرعت از انتهاي قطار سوار واگن ديگر شدند.....
| نويسنده | جهانگير گيلكپور |
| قطع | رقعي |
| نوع جلد | شوميز |
| زبان | فارسي |
| تعداد صفحات | 136 |
| نوبت چاپ | 1 |
| ابعاد | 14.7 * 0.6 * 21.5 |
| وزن | 150 |
| سال چاپ | 1387 |
هنوز نظري ثبت نشده است