ايمان، با برادر و خواهرش، پيمان و پرستو، و پدر و مادرش آقاموسي و ثرياخاله در سرايدارخانهي يک مدرسه در قائمشهر زندگي ميکنند. آقاموسي که روزگاري گلر تيم نساجي بوده حالا مستخدم مدرسه است و ثرياخاله -با يک پاي مصنوعي- در نظافت مدرسه کمک ميکند. آنها گويي در يک منطقهي مرزي ساکن شدهاند؛ جايي که ميتوان نامش را خانه-مدرسه گذاشت. مرز اين دوفضاي خصوصي و عمومي يک در است، «در بهشت»؛ دري حايل که قرار است ديواري بلند ميان اين دو دنيا بکشد. اما قضيه به اين سادگيها هم پيش نخواهد رفت... ماجرا از روزي آغاز ميشود که «گل» دختر پرماجراي مدرسه براي اينکه از تفتيش خانم ناظم جان به در ببرد، با پوسترها و عکسهاي ممنوعهاش پا به فرار ميگذارد و چارهاي برايش نميماند جز اينکه سر از اين خانه در بياورد تا آنها را به دست ايمان بسپارد...
ساختار روايت «چشمهاي اينشتين» بر پايهي نوعي تنش و تناقض مکاني بنا شده. اين خانه و خانواده بخشي از چيزي است که کاملا از آن جدا افتاده. وضعيت آنها اما تنها به يک وضعيت ايزوله در گوشهي حياط مدرسه خلاصه نميشود، بلکه فراتر، گويي کاملا از صحنه محو شده. هست و نيست. آنها نه تنها به چشم هيچکس نميآيند، بلکه در نزد خودشان نيز تجربهي «نگاه» با نوعي حس گناه پيوند خورده. پسرهاي اين خانه حق ندارند به دخترها نگاه کنند. دخترها اگرچه وجود دارند اما انگار نه انگار. بچهها بايد جوري وانمود کنند که انگار هيچ ميلي در کار نيست. همهچيز بايد چنان پيش برود تا آنها مثل دستهاي اشباح لاي اين تودهي جمعيت نامرئي بمانند و حضورشان را از آنها مخفي کنند... اما باز همهي اينها مربوط به سويهي عمومي اين تقابل مکاني است. در اين سوي در همهچيز جور ديگري پيش ميرود. چون منطق روايت پيش از هرچيز بر چشمچراني و ديدزني استوار است. چشم نظرباز و تماشاجو، اين سوي ماجرا، ميل دوران بلوغ را با روياهاي نوجواني در آميخته و تنها نظاره ميکند. اما لحظهاي اين نظم فرو ميپاشد که گل پايش را به درون خانه ميگذارد. ساز و برگ ديدزدن ناگهان مختل ميشود. سوژهي تماشا که تا پيش از اين از لاي يک سوراخ نظاره ميشد پا به حريم خصوصي خانواده ميگذارد و اقتدار نگاه مخفي را ميشکند. تا آنجا که ايمان را از يک تماشاگر صرف به نوعي مشارکتکننده و بازيگر در بازي خطرناکاش بدل ميکند...
اما تازهترين داستان ساناز اسدي، چون کتاب قبلياش «سختپوست» بيگمان يکي از جنبههاي توفيقاش را با فضاسازياش پيش چشم ما ميگذارد. او با جريان پيچيدهاي از بوها، تصويرها و صداها، شبکهي از تداعيها و همپوشانيها، روايتاش را تا آنجا گسترش ميدهد که حس شرجي و ملال شهري ساحلي را احساس کنيم. او آدمهاي شهرش را ميشناسد؛ با همه ي تمناها و حسرتهايشان. و ترجيح ميدهد همچنان از آنها بنويسد. شهري رو به زوال با يک کارخانه و يک تيم فوتبال که حجم سنگيني از خاطرات خوش گذشتهاي نهچندان دور را روي شانه ميبرد...
| نويسنده | ساناز اسدي |
| قطع | رقعي |
| نوع جلد | شوميز |
| زبان | فارسي |
| تعداد صفحات | 168 |
| نوبت چاپ | 1 |
| ابعاد | 14 * 21.5 * 1.2 |
| وزن | 200 |
| سال چاپ | 1404 |
هنوز نظري ثبت نشده است