اما… دوستان عزيز، با تواضع تمام بگويم ادبيات که از چشم و جان خواننده به نظر دلنشين و زندگي بخش ميآيد، در جاري شدنش از جان و دست نويسنده، بسي که جانفرسا و هلاکتبار است. دست کم در تجربه شخصي ميتوانم بگويم آنچه مرا از پاي در ميآورد، ناممکن بودن نوشتن است. وقتي به ناچار شروع ميکنم به نوشتن، چنان است که گويي به دوزخي وارد ميشوم، شايد به اميد آن که بهشت واري برآورم. اما غالبا درون دهليزهاي آن در ميمانم. و چون سرانجام از آن دهليزها ميگذرم با صرف سالهاي عمر، از پسِ چندي که برميگردم و به حاصل کارم مينگرم – حقيقت اينست که غالبا احساسي ناخوشايند دارم. پس گاهي به صرافت ميافتم که دورش بريزم يا که بسوزانمش. اما عمري که در پاي آن ريختهام چه مي شود؟ بنابراين با بيرحمي به جراحي و تراشيدن و ساييدن همانچه ميپردازم که در لحظات نوشتن شوقي جان سوز به آن همه داشتهام. و اين جرح و تعديل بيشتر نابودم ميکند. نمونهاش همين کاري که در دست دارم که در مسير تراش و سايشها از بيش از هفت نام گذر کرد تا سرانجام در سلوک قرار بيافت.
نويسنده | محمود دولتآبادي |
قطع | رقعي |
نوع جلد | شوميز |
زبان | فارسي |
تعداد صفحات | 216 |
نوبت چاپ | 25 |
ابعاد | 14.5 * 21.5 * 1.2 |
وزن | 189 |
سال چاپ | 1400 |
هنوز نظري ثبت نشده است