صداي زنگ ساعت ايستگاه بلند شد، ساعت يك ربع به شش بود. رابان همانجا ايستاده بود چون هنوز در افكارش غرق بود؛ سپس به سرعت در امتداد حوضچه وسط پارك قدم زد و وارد مسيري نسبتا تاريك و باريك بين بوتههاي بلند شد و به سمت يك مكان بازتر كه نيمكتهاي خالي داشت رفت، يكي از نيمكتها در كنار درختي بود. رابان آهسته از قسمت ورودي نردهها به داخل خيابان رفت، از آن عبور كرد، و از ورودي نردهها به داخل خيابان رفت، از آن عبور كرد، و از ورودي ايستگاه وارد شد. پس از مدتي دفتر رزرو بليط را پيدا كرد و چندين بار به ميلههاي آهني قسمت گيشه زد. مامور رزرو بيرون را نگاه كرد و گفت كه خيلي سرشان شلوغ است. فيش بانكي را گرفت و بليطي كه رابان درخواست داده بود را روي ميزش مهر كرد و باقي پولش را پس داد. رابان در همان زمان سعي مي كرد پولهاي خردش را به سرعت بشمارد، فكر ميكرد بايد پول بيشتري به او پس ميداد، ولي باربريهاي ايستگاه كه داشتند نزديك او راه ميرفتند او را هل دادند و او از يك در شيشهاي وارد جايي شد. رابان به اطرافش نگاه كرد، و چون هيچ محافظي...
| نويسنده | فرانتس كافكا |
| قطع | رقعي |
| مترجم |
|
| نوع جلد | گالينگور |
| زبان | فارسي |
| تعداد صفحات | 596 |
| نوبت چاپ | 2 |
| ابعاد | 14.5 * 22 * 3 |
| وزن | 797 |
| سال چاپ | 1398 |
هنوز نظري ثبت نشده است