خسرو: من به كسي احتياج ندارم.
دختر: ميخواين براتون آواز بخونم؟
خسرو: فقط از اين خونه برو. چي از جون من ميخواي؟..
دختر: اگر يه وقت حوصلهتون سر رفت صدام بزنيد. من هميشه زير پنجره بازي ميكنم و آواز ميخونم.
[دختر خارج ميشود. خسرو مينشيند. به سختي ليوان آب را بر ميدارد و از آن مينوشد. مرد كه پالتو بلندي به تن دارد و گوني پر از وسيلهاي را به دوش ميكشد وارد ميشود. خونسرد و آرام آدامس ميجود و اطراف خانه را نگاه ميكند. خسرو از ديدن او تعجب ميكند.]
خسرو: تو كي هستي؟!... اينجا چي كار داري؟... مگه اين خونه صاحب نداره كه همين جور سر تو پايين انداختي و اومدي تو!؟... با توام! اينجا براي چي اومدي؟...
| نويسنده | شهرام كرمي ـ حميد ابراهيمي |
| قطع | رقعي |
| نوع جلد | شوميز |
| زبان | فارسي |
| تعداد صفحات | 96 |
| نوبت چاپ | 1 |
| ابعاد | 14 * 0.5 * 21.5 |
| وزن | 125 |
| سال چاپ | 1387 |
هنوز نظري ثبت نشده است