هنگامي كه دوباره جاده بلند و خاكستري رنگ و دوستداشتني را رويت كردم نفسي عميق كشيدم. همان جادهاي كه حاشيهاش را درختاني كه بر اثر وزش باد تكان ميخورند پر كرده بودند. نبضم آهستهتر ميزد. وقتي سر چهارراه نشستم خستگيام رفع شد. خيابان بدبو و كثيف دهكده به اين جاده شوسه كه بوي آزادي ميداد منتهي ميشد. عرق از بدنم ميچكيد. ناگهان لبخندي زدم و پيپم را روشن كردم و پيراهن كثيف و كهنه چسبناكم را از تنم درآوردم و پيراهن لطيف ابريشميام را به سرعت پوشيدم. نسيمي خنك تمام رنج و درد و تلخكامي را از تنم زدود. نفسي تازه به كالبدم دميده شد. هنگامي كه دوباره قدمزنان بر روي جاده شوسه به ايستگاه راهآهن نزديك ميشدم. از اعماق وجودم اشتياق ديدار سيماي فقير و تباهشده شهر اوج گرفت. همان سيماي درهم كشيده و نفرتزا، كه در آن بارها انسانيت فقرزده را ديده بودم...
| نويسنده | هاينريش بل |
| قطع | رقعي |
| مترجم |
|
| نوع جلد | شوميز |
| زبان | فارسي |
| تعداد صفحات | 64 |
| نوبت چاپ | 2 |
| ابعاد | 14.2 * 0.3 * 20.5 |
| وزن | 75 |
| سال چاپ | 1388 |
هنوز نظري ثبت نشده است