چرا؟ چون چيزي را ميگويم که حس ميکنم؟ من هم زماني مانند تو بودم. حرف درست را درشتگويي ميدانستم. گمان ميبردم حرف فقط حرف من است. نه براي کسي ارزشي قائل بودم و نه ميپنداشتم آنها آدماند...! تا انکيدو آمد. ما کُشتي گرفتيم و او حريف قدري بود. نخستين کسي بود که در برابر من ايستاد. آينهي من بود و من در آن آينه چهرهي زشت خود را ديدم. آنوقت بود که جنازهها را ديدم که در رودخانهها شناور بودند. آدم بودند، اوتاناپيشتم! و رشتهي حياتشان به دست من بود. دختراني که مثل بيد ميلرزيدند و عشقهايي که به حسرت ميانجاميد، پدراني که ميسوختند و کينههايي که مشت ميشد و به جايي نميرسيد. ننگ بر من! و ننگ بر تو که مجسمهي خاطرات مني! بااينحال، اوتاناپيشتم، نيامدم تبر بزنم و سرنوشت بگردانم.
| نويسنده | يدالله آقاعباسي |
| قطع | رقعي |
| نوع جلد | شوميز |
| زبان | فارسي |
| تعداد صفحات | 72 |
| نوبت چاپ | 1 |
| ابعاد | 14.5 * 21.5 * 0.3 |
| وزن | 100 |
| سال چاپ | 1405 |
هنوز نظري ثبت نشده است