داستاني لطيف و تأملبرانگيز از ميشل لِبر، نويسندهي کاناپهي قرمز، که با زباني شاعرانه از عشق و مرگ و خاطره ميگويد. راوي در ايستگاه مترو قصد دارد به ديداري عاشقانه برود تا شايد به رابطهاي قديمي جان تازهاي ببخشد، اما سانحهاي مسير زمان و مکان را برايش دگرگون ميکند. اين کتاب دعوتي است به شنيدنِ صداي پنهان در پس هياهوي شهر.
«آن لحظات سرخوشانه و سبکبال را گم کرديم. يا شايد، وقتي دوباره به هم رسيديم، ديگر ناي از نو ساختنشان را در خود نيافتيم. و شايد همين دريافت بود که عطش مرا به همراهيات، به بودن در کنارت، دوچندان ميکرد؛ حس ميکردم هر آن ممکن است فرو بريزم. با خود انديشيدم شايد روزي کسي چند عکس از ما را در جعبهاي مقوايي پيدا کند و داستاني که ما هرگز در زيستناش کامياب نشديم، يا شايد زيستيماش، اما چنان بيخبر که انگار هرگز نبودهايم.»
| نويسنده | ميشل لبر |
| قطع | جيبي |
| مترجم | قاسم مومني |
| نوع جلد | شوميز |
| زبان | فارسي |
| تعداد صفحات | 86 |
| نوبت چاپ | 1 |
| ابعاد | * * |
| وزن | 100 |
| سال چاپ | 1404 |
هنوز نظري ثبت نشده است