انگشت اشاره يسوعي كه براي تجسم شكنجههاي بيشتر بالا رفته بود مثل چوب بر فراز سرش خشك شد. مردم نفسها را در سينه حبس كردند و كساني كه سرشان فرو افتاده بود و چرت ميزدند، چرتشان پاره شد. خانم و آقاي دلواله اولين كساني بودند كه از خود واكنش نشان دادند. وقتي ديدند فرزندانشان ناآرام در جاي خود وول ميخورند وحشت سراپايشان را فرا گرفت. سورو دريافت بايد پيش از شليك خنده جماعت يا بروز توفاني آسماني دست به كار شود. از همين رو بازوي همسرش و گردن كلارا را گرفت و همچنان كه آن دو را پي خود ميكشاند با گامهاي بلند از در خارج شد و ساير بچههايش هم با هجوم به سمت در به دنبالش روانه شدند. آنان موفق به فرار شدند پيش از آنكه كشيش فرصت يابد كه صاعقهاي را براي تبديل آنان به سنگ فرا خواند، اما از آستانه در صداي خوفناك ملك مقرب رنجيده را شنيدند: ـ جنزده... شيطان او را تسخير كرده!
| نويسنده | ايزابل آلنده |
| قطع | رقعي |
| مترجم | حشمت كامراني |
| نوع جلد | شوميز |
| زبان | فارسي |
| تعداد صفحات | 582 |
| نوبت چاپ | 8 |
| ابعاد | 14 * 2.2 * 21 |
| وزن | 638 |
| سال چاپ | 1396 |
هنوز نظري ثبت نشده است